به شخصی ناشنوا خبر دادند كه همسایه ات بیمار شده، او خواست كه حق همسایگی را ادا كند و به عیادت بیمار برود. ولی پیش خود گفت : من با این گوش علیل و كر از سخن آن بیمار چه می فهمم ؟! مخصوصا" كه این شخص بر اثر بیماری و رنجوری، توان حرف زدن درست و روشن را نیز ندارد. ولی چاره ای نیست. باید مراتب ادب را پاس داشت و به عیادت همسایه بیمار شتافت. او فكری كرد و پیش خود چاره ای اینسان اندیشید: به لب های بیمار نگاه می كنم ، همینكه لب بیمار به حركت در آمد ، حدس خود را می زنم و مقصودش را در می یابم. و متقابلا"سوالاتی هم از او می كنم. پس دیگر مشكلی وجود ندارد و درنگ جایز نیست ! آن ناشنوا پیش خود، پرسشها و پاسخ هایی را تنظیم كرد بدین گونه : به او می گویم حالت چطور است ؟ او حتما" می گوید : بحمدالله ، خوبم. به او می گویم : خدا را شكر. سپس خواهد گفت: غذا خورده ای؟ او خواهد گفت شربت یا آش خورده ام. من می گویم : نوش جانت. دوباره خواهم گفت: كدام حكیم برای تو نسخه نوشته است ؟ و حتما" او نام یكی از حكیمان را می برد. من خواهم گفت: قدمش مبارك است. خلاصه از این گونه پرسش ها و پاسخهای فرضی، پیش خود آراست و به عبادت بیمار شتافت وقتی آن ناشنوا بر بالین بیمار حاضر شد، از او می پرسد: حالت چطور است؟ بیمار : دارم می میرم! ناشنوا: خدا را شكر! وقتی كه بیمار ، شكر و سپاس او را می شنود پریشان می شود و با خود می گوید: این مردك ، یا هذیان می بافد ویا واقعا" دشمن من است ؟ ناشنوا: غذا چه خورده ای ؟ بیمار: زهر خورده ام ! ناشنوا: نوش جانت ! از این پاسخ ، بیمار سخت رنجیده و نژند خاطر می شود. ناشنوا: كدام حكیم به درمان تو می آید ؟ بیمار: عزراییل ! ناشنوا: قدمش مبارك است ! من تجربه كرده ام كه هر وقت او به بالین بیمار می رود، حالش را خوب جا می آورد ! ناشنوا پس از این عیادت ! از خانه بیمار بیرون می اید و خرسند از اینكه حق همسایگی را مراعات كرده خدا را سپاس می گوید ! از آن طرف نیز بیمار، سخت آزرده و دلشكسته با خود می گوید عجبا ! من می دانستم كه او با من میانه خوشی ندارد ولی دیگر نمی دانستم كه خواهان مرگ من نیز هست ! و آنگاه شروع به ناسزا گفتن و دشنام به آن شخص می كند. این حكایت حال انسان هاست كه در زندگی خویش با معیار های محدود و پیش فرض های بی اساس ، قضیه ای را نزد خود می سازند و می پردازند و آن گاه به نتیجه گیری جزمی و قطعی دست می زنند و لحظه ای هم در این كار درنگ و تأمل روا نمی دارندو احتمال دیگری را مورد نظر قرار نمی دهند. به هر حال در این حكایت دلكش و شیوا مولانا بر قیاسهای بی اساس می تازد و آن را مورد نقد قرار می دهد. چنانكه در آغاز همین دفتر در حكایت بقال و طوطی قیاسهای ناروا و كوته بینانه را نقد كرد. البته مولانا در این حكایت ، نقص جسمانی را مورد طعن و طنز قرار نمی دهد ، بلكه نقص نفسانی و شخصیتی آن مرد را مورد نقد قرار می دهد كه می خواسته است نقیصه جسمانی خود را بپوشاند، و همین ضعف اخلاقی ، دوستی چندین ساله اش را با همسایه به باد داد. |
برچسب:
نویسنده: احمد رضا